رسول خدا (ص) به بوستان مردی از انصار وارد شد. در آن بوستان شتری بود که به مجرد دیدن پیمبر (ص) ناله کرد و دیدگانش پر اشک شد. پیامبر (ص) به نزدیک آن شتر رفت و دست بر سر و گوش هایش کشید تا شتر آرام گرفت پس آن گاه پرسید: <صاحب شتر کیست؟> جوانی از انصار گفت: < این شتر از من است یا رسول الله> پیامبر فرمود: < آیااز  نمی ترسی درباره ی این حیوان که خداوند او را در حوزه ی مالکیت تو قرار داده؟ او هم اکنون نزد من شکایت آورد که تو او را گرسنه نگه می داری و آزارش می دهی!

                                                                              <پیامبر رحمت، اثر صدر بلاغی>