باغبانان باغستان توحید

... هنوز جمال و جلال تو، ما را به سوی کمال می خواند. هنوز عطر رویش وجود تو را در باغستان های سبز توحید، می جوییم، ای رسول گرامی ما! ای پیامبر اعظم! ای برگزیده ي خدا! در راه اعتلای کلمه ي توحید و توحید کلمه، چه تلاش ها ورزیدی و چه مرارت ها دیدی تا بشر را به سرچشمه ي هدایت و معنویت برسانی. پایداری تو در راه حق و اندیشه و اخلاق والایت، اسوه ای برای همه ي مردم جهان است.

اینک ای پیام آور مهربانی و آگاهی وآزادی! گرچه دل های ما از هدایت گری های تو سرشار است ،اما چشم هامان در سال سوگ رحلت تو اشک باران است! هم چنان که سوگوار از دست دادن نوه ي عزیزت امام حسن مجتبايیم. هم او که با مبارزه ای در قالب صلح، رسواگر پلیدان تاریخ شد. اوکه بزرگواری نیکو خصال بود و مهرورزی بی مثال. مردی که در راه اعتلای دین و ترویج کتاب مبین و زمینه سازي برای انقلاب شکوهمند برادرش حضرت امام حسین(ع) تلاشی ارجمند داشت و در این راه از جان خویش مایه گذاشت. سال گشت رحلت غم افزای پیامبر اعظم عظیم الشان و شهادت نوه ي آن بزرگوار حضرت حسن بن علی(ع) بر همه ي شیفتگان حق و عدالت و آزادگی و بر همه ي پیروان مکتب گران قدر توحید تسلیت و تعزیت باد.

و پایان کلام را با گفتاری از این دو خورشید فروزان فرزانگی و مهر، زینت می بخشیم.

پیامبر اکرم(ص):

بهترین چیزی که به مردم داده شده، زبانی شکرگزار، پیکری صابر و شکیبا و دلی است یادآورنده نام خدا.

امام حسن مجتبی(ع):

با نیکوکاری، از کارهای ناپسند جلوگیری کنید.

سلام بر پیامبر اعظم(ص)

سلام بر پیامبر اعظم(ص) و خاندان پاکش. سلامی به اندازه ی قطره های باران و ریگ های بیابان و رایحه ی خوشبو ی موجود در جهان. سلامی به لطافت مهر و به بی کرانگی دریاها و به سخاوت ابر های باران زا !سلامی بی کرانه و نا منتها!

آخرین سوار

 

 این واژه ها برای دل پاک تو کم است

 وقتی که آیه آیه  کلام  تو   خاتم است

دل    در مقابل دل دریایی ات،   فقط

یک رودخانه؟رود؟ نه یک قطره شبنم است

بوی بهشت  می دهد    انگار  ، نام تو

 در چشم من، قشنگ ترین اسم عالم   است

وقتی زمین، به خواب فرو رفت ، آمدی

خورشید من! طلوع من از تودمادم است

ای آخرین سوار براق،   ای شکوه ناب!

معراج تو، به عرش خدا، اوج عالم است

                               داود لطف الله

کهکشان عشق

 

وقتی قدم به ساحت دل ها گذاشتی

بر شب  ، امیدروشن فردا گذاشتی

نم نم فرود آمدی  از   قله ی حرا

در هر قدم  ، تجلی سینا  گذاشتی

تاریخ را که تشنه ي یک جرعه عشق بود

 ناگاه   در  برابر دریا    گذاشتی

با کهکشان عشق به میقات  آمدی

 آیینه ای از آن به تماشا   گذاشتی

رفتی دوباره آدم غربت نصیب را

با زخم  و خاک  و  خاطره   تنها گذاشتی

                مصطفی محدثی خراسانی