هنوز حضرت محمد(ص) به پيامبري مبعوث نشده بود. او به كار شباني مي پرداخت. من نيز همچون او گوسفند مي چرانيدم. يك روز به آن بزرگوار گفتم:

ـ در جايي، همين نزديكي ها، چراگاه خوبي پيدا كرده ام. موافقي فردا گوسفندهامان را با هم به آن جا ببريم؟ محمد(ص) سرش را به علامت تأييد پايين آورد و فرمود:

ـ موافقم، عمارياسر. وعده ي من و تو فردا در آن چراگاه.

روز بعد، گوسفندانم را پيش انداختم و به محل معهود رفتم . ديدم حضرت محمد(ص) قبل از من به آن جا رسيده، اما نمي گذارد گوسفندانش وارد چراگاه شوند! با شگفتي پرسيدم:

ـ يا محمد! چرا مانع چراي گوسفندان شده اي؟

حضرت نگاهي به من انداخت و فرمود:

ـ عمار! من با تو قرار گذاشته بودم كه با هم وارد چراگاه شويم. دوست نداشتم قبل از تو به چرانيدن گوسفندانم بپردازم.(اين كار را در واقع نوعي پيمان شكني تلقي كردم.)