امشب هیایویی است در بیشه‌زار کلام، غوغایی است در فراسوی همه‌ی نبشته‌ها، تعزیه‌ای بر پاست در حریر نگاه، غلغله‌ای است در وادی حیرت، خونچکانی بال پروانگان، تنها منظر دیده‌های بی‌پناه است. بالش خواب ستارگان، از رویای مصایب سرشار است. زیر چشم دل‌ها، کبود ابتلای غم است.

ـ هر کس این روزها بتواند با عالم بالا تماس تلفنی داشته باشد، اشک خونرنگ ملایک را بر پیشانی مهتاب نظاره خواهد کرد و گیسوان پریشان آفتاب را به روشنی خواهد دید. زلف سیاه اندوه از لب دیوار حیات پیداست!...

ـ هر کس بتواند ماهواره‌ی دلش را به فضای ملکوت بفرستد، تیغ برهنه‌ی لشکر مصیبت را در جای جای جهان حس خواهد کرد.

ـ هر کس بتواند زیر سایه‌ی تاکستان عرش قدم بزند، گام هایش در خاک تسلیت فرو خواهد رفت.

ـ هر کس بتواند قد و قامت سفره نشینان مائده‌های آسمانی را برانداز کند، دل غمینی آنان را به وضوح درخواهد یافت.

ـ حالیا، دهان اندوه همه‌ی شادی‌ها را بلعیده است. دل عالم گرفته است از فراق؛ غم غربت چنگ انداخته است به ضریح جان‌ها. انگار گوش ملایک را هم کشیده‌اند تا نگاه شان را از زمین بر نچینند و ببینند چه زورقی بر دنیای اندوه، روان است!

ـ واقعا هم که چه نوری پرپر می زند در سینه سار یادها! چه چلچله‌هایی از سرزمین خاطره‌ها به سینه‌های سوزان کوچ می‌کنند و چه پرستوهایی به پرسه ماهتاب می‌روند!

ـ نینوای جان من امروز ساز فغان کوک کرده است. دلم به وسعت بیکرانه‌ی دریا، از اندوه، انبوه شده است. جوانه‌ی مصیبت چه قدر تکثیر می‌شود امشب! چه قدر از آسمان، باران ارغوانی غصه می‌بارد! چه قدر محبوب امشب از لب دیوار نگاه‌ها می‌گریزد! چه شهاب‌های مبارکی بر سینه‌ی آفتابین زمان خطی از بارش اشک فراق ترسیم می‌کنند! چه قدر نوحه گران ناحیه‌ی ایمان، مویه می‌کنند!

ـ‌ نوانای غمبار یاران، چه چنگی بر دل‌ها می‌کشد! و چه رنگین‌ کمان‌هایی، قوس غصه‌ها را به اقصی نقاط جهان نشان می‌دهند! در التهاب سپیده و فلق، جای پای کوچ نورها پیداست!

ـ‌ اکنون در فصل غروب خورشید، در هنگامه‌ی غربتی هستیم که دل در چنگ مصیبت گرفتار آمده. ناله‌های نای فلک، از هجران آفتاب، به گوش ملک می‌رسد. جهان با گذار آن ستوده، طعام تلخکامی می‌چشد و ما عبور مصطفای سرسبزی و بالندگی را که هیبت کل جهان بود، از پیش دیده می‌گذرانیم؛ اما همه‌ی «او»  را در سویدای دل می‌نشانیم و ما، در خویش می‌شکنیم. برپای نمی‌توانیم ایستادن! خم می‌شویم  از نگرانی بار مصیبت.

ـ کم نیست غم ناله‌های فراق در هجر خورشید، در وداع با دو ستاره‌ی پر نور! آخر، این ماییم که در پی کسب جواز رضایت حق، از دست‌های پر برکت رضای آل محمدیم.

هجرت سرداران نور، سالار مردان آفتابین، ستارگان سه گانه، سروران سپید اندیشه، در جالیز جان‌های ما بذر اندوه می‌پاشد. سنگ مصیبت بر سینه هایمان می‌کوبد. نی لبک قلبمان را به نجوای جدایی وا می‌دارد. و هنگامی که واژه های مان از پرواز می‌مانند، بال عقده‌های مان گشوده می‌شود و های های کلام، چشم‌های ما را به همنوایی با خود می‌خوانند...

... و من هم مثل شما از شیشه‌ی دیدگانم، گلاب اشک می‌فشانم در سال سوگ رحلت خورشید آخرین و هر دو سفیر نازنین، آن کوچندگان حریم عشق، آن قافله سالاران وادی ایمان، و دل به رویش آیینه‌های نگاه شان می دوزم در محشر...

و با بلوغ عاطفه در رگ‌های قلمم هم گام می‌شوم تا برای شما در این مصایب دشوار، نسخه‌ی صبوری بنویسم و از شما تقاضا کنم که برای من و برای خویشن بال هایی آرزو کنیدبرای پریدن به ساحت قدس مصطفی و مجتبی و رضا! «‌صلوات الله و سلامه علیهم‌» و برای نوشیدن نور ناب نوازش آنان!

 

                                                   از کتاب جرعه ای از جام ولا نوشته ی جواد نعیمی