...محمّد(ص) به بچه‏هايى كه بازى مى‏كردند، نگاه مى‏كرد؛ امّا با آنها بازى نمى‏كرد. او در ميان كودكان به دنبال فرزندان حليمه مى‏گشت ولى آنها را نمى‏يافت. يك روز، از حليمه پرسيد:

 - چرا اين روزها برادرانم را نمى‏بينم؟

 حليمه پاسخ داد:

 - عزيزم! آنها گوسفندان را به چرا مى‏برند.

 - من هم مى‏خواهم با آنها بروم!

 ...به اين ترتيب، محمّد(ص) همراه گوسفندان به صحرا مى‏رفت و شادمانه برمى گشت. او به آسمان و زمين و پيرامون خود با دقّت نگاه مى‏كرد. يك روز فكر كرد بهتر است به بالاى كوه برود. پسر حليمه كه او را در حال صعود ديده بود، به نزد مادر شتافت و او را از ماجرا آگاه‏ساخت.

 حليمه و همسرش حارث، به كمك محمّد(ص) شتافتند و ديدند كه او برفراز كوه نشسته و دارد به آسمان نگاه مى‏كند. او با همه‏ى خردسالى‏اش به طبيعت علاقه داشت و همواره به آن چشم مى‏دوخت و به انديشه مى‏پرداخت.

 حليمه به‏سوى محمّد(ص) دويد، او را در آغوش گرفت ؛ پيشانى‏اش را بوسه باران كرد، سپس وى را از قلّه پايين آورد، در حالى كه شايد هرگز به خاطرش نگذشت كه فرزند آمنه، واسطه‏ى ارتباط ميان او و آسمان شده است!