برشی از کتاب قصه های مادران معصومین / نوشته ی جواد نعیمی
...محمّد(ص) به بچههايى كه بازى مىكردند، نگاه مىكرد؛ امّا با آنها بازى نمىكرد. او در ميان كودكان به دنبال فرزندان حليمه مىگشت ولى آنها را نمىيافت. يك روز، از حليمه پرسيد:
- چرا اين روزها برادرانم را نمىبينم؟
حليمه پاسخ داد:
- عزيزم! آنها گوسفندان را به چرا مىبرند.
- من هم مىخواهم با آنها بروم!
...به اين ترتيب، محمّد(ص) همراه گوسفندان به صحرا مىرفت و شادمانه برمى گشت. او به آسمان و زمين و پيرامون خود با دقّت نگاه مىكرد. يك روز فكر كرد بهتر است به بالاى كوه برود. پسر حليمه كه او را در حال صعود ديده بود، به نزد مادر شتافت و او را از ماجرا آگاهساخت.
حليمه و همسرش حارث، به كمك محمّد(ص) شتافتند و ديدند كه او برفراز كوه نشسته و دارد به آسمان نگاه مىكند. او با همهى خردسالىاش به طبيعت علاقه داشت و همواره به آن چشم مىدوخت و به انديشه مىپرداخت.
حليمه بهسوى محمّد(ص) دويد، او را در آغوش گرفت ؛ پيشانىاش را بوسه باران كرد، سپس وى را از قلّه پايين آورد، در حالى كه شايد هرگز به خاطرش نگذشت كه فرزند آمنه، واسطهى ارتباط ميان او و آسمان شده است!