بزرگ مرد آسمانی
1- يك روز، مردي به حضور حضرت محمد (ص) آمد و پرسيد : « ايمان چيست؟» رسول خدا (ص) پاسخ داد: « ايمان، آن است كه خداي يكتا را بپرستي و به او شرك نورزي. نماز را به پاري داري، زكات بپردازي و در ماه رمضان روزه بگيري.»
مرد پرسيد: « احسان چيست؟» فرمود: « خدا را چنان پرستي كه گويا او را مي بيني و يقين بداني كه اگر تو نمي تواني او را ببيني، او تو را مي بيند.» مرد، بار ديگر پرسيد: « قيامت چه زماني برپا مي شود؟» فرمود: « فقط خدا مي داندو بس!»
ناگهان آن مرد ناپديد شد و مردم هر چه نگاه كردند ، او را نديدند. پيامبر (ص) فرمود: او جبرئيل بود . آمده بود تا پاره اي از دانشهاي ديني را به مردمان بياموزد.
2- پيامبر اكرم (ص) بسيار بخشنده هم بود. هر گان نيازمندي را مي يافت ، وي را سرغ خزانه دارش بلال مي فرستاد تا به او غذا و لباس بدهد. يك روز، پيامبر (ص) به نزد بلال رفت. پيش او كيسه اي پر از خرما بود. حضرت فرمود:
- اين چيست؟
- بلال پاسخ داد:
- اي رسول خدا! آن را براي شما و ميهمانهاتان نگاه داشته ام.
- پيامبر (ص) فرمود:
- مي خواهي اينها همه ، هيمه هاي آتش دوزخ شوند؟ اي بلال ! آنها را در راه خدا انفاق كن و از كم شدن مال ، بيمي نداشته باش !
پيامبر (ص) براي هر درخواست كننده اي مژده اي داشت . هيچ كس را از خود نمي راند، گر چه آن شخص آزارش مي داد . يك بار خدمتگزارش انس ابن مالك در راهي مي رفت. آن حضرت، رداي درشت بافي بر دوش داشت. مردي آمد و ردايش را به شدت كشيد، به گونه اي كه گلويش بر اثر آن خراشيده شد و به درد آمد. آن مرد گفت:
- اي محمد ! از ثروت خداوند كه نزد تو هست، چيزي به من بده!
رسول خدا (ص) بي آن كه خشمگين شود نگاهي به او كرد، لبخندي زد و دستور داد به او چيزي بدهند. مرد ، در حالي كه سپاسگزاري مي كرد؛ از آن جا دور شد.